مجید رستنده
آقا رضا تازه صاحب فرزندی شده بود و میخواست گهوارهای برای فرزندش تهیّه کند. او به یاد استاد رستم، نجّار محلّهشان، افتاد و بیدرنگ به نزد او رفت تا برای نورسیدهاش گهوارهای بسازد.
استاد رستم نجّار سفارش هممحلّهای خود را پذیرفت و به او گفت که یک هفته بعد برای بردن گهواره مراجعه کند.
آقا رضا شاد و سر حال به خانه برگشت و موضوع را به همسرش گفت و در موعد مقرّر به سراغ استاد نجّار رفت تا گهواره را تحویل بگیرد. استاد رستم گفت: فعلاً چوب مناسب گهواره پیدا نکردهام، برو هفتۀ دیگر بیا.
آقا رضا رفت و پس از هفتهای دوباره به سراغ استاد رستم رفت؛ امّا دید که مغازه بسته است. از همسایهها سراغ او را گرفت؛ گفتند: به مسافرت رفته و تا یک ماه دیگر برنمیگردد. آقا رضا ناراحت و افسرده به خانه برگشت و ماجرا را با شرمندگی برای همسرش تعریف کرد و قرار شد که باز هم صبر کنند تا استاد رستم از سفر برگردد.
سرانجام استاد رستم نجّار از سفر برگشت و آقا رضا برای گرفتن گهوارۀ فرزند خود به سراغ او رفت. از دور که دید مغازۀ استاد رستم باز است، نشاط و نیروی تازهای پیدا کرد و سریعتر گام برداشت تا به مغازه رسید. با استاد رستم خوش و بشی کرد و سراغ گهواره را گرفت.
استاد رستم که تازه یادش آمده بود ماجرا از چه قرار است، گفت: هفتۀ دیگر بیا گهواره را تحویل بگیر.
چند روز بعد که آقا رضا با خاطری آسوده برای تحویل گرفتن گهواره به نجّاری استاد رستم رفت، با کمال تعجّب متوجّه شد که استاد نجّار میگوید که به علّت مشغلۀ کاری، گهواره ساخته نشده است.
آقا رضا از این موضوع ناراحت شد و به خاطر بدقولی استاد نجّار، به او اعتراض کرد. استاد رستم با خوشزبانی او را آرام کرد و گفت: میدانی چیه؟ تو یک ماه به من فرصت بده تا چوب بهتری برایت پیدا کنم؛ آخه این چوبا دوام ندارن.
استاد رستم به هر نحوی که بود آقا رضا را روانۀ منزل کرد. چه درد سرتان بدهم آقا رضا پس از گذشت یک ماه آن قدر پیش استاد رستم رفت و آمد تا این که خسته شد و برای همیشه فکر گهواره را از ذهنش خارج کرد.
علی فرزند آقا رضا رشد کرد و بزرگ شد تا این که به سنّ ازدواج رسید و پس از دست و پا کردن یک شغل مناسب ازدواج کرد. خدا به او فرزندی عطا کرد.
اطرافیان به او گفتند که نوزاد به گهواره نیاز دارد. او با خود فکر کرد که بهتر است سراغ استاد رستم که همسایۀ قدیمی پدرم است و مهارت خوبی هم دارد، بروم. با خوشحالی از خانه بیرون آمد و به مغازۀ استاد رستم ـ که حالا دیگر پیر شده بود ـ رفت.
پس از سلام و احوالپرسی، خود را معرّفی کرد و گفت: استاد! برای ساخت گهواره خدمت رسیدهام و شنیدهام که ساخت گهوارۀ محکم و زیبا فقط از دست شما برمیآید و بس.
استاد رستم با افتخار سینهاش را صاف کرد و با جدّیّت و قاطعیّت هر چه تمامتر گفت: بسیار خوب گهوارهای محکم و زیبا برای نور دیدهات میسازم؛ امّا به یک شرط!
علی آقا گفت: به چه شرطی؟
استاد رستم گفت: به شرط این که مثل پدرت عجله نداشته باشی!
پردیس فرهنگ و ادب...ما را در سایت پردیس فرهنگ و ادب دنبال میکنید
برچسب: گهواره نوزاد,گهواره,گهواره میلاد,گهواره گربه,گهواره به انگلیسی,گهواره ای برای مادر,گهواره چوبی نوزاد,گهواره بچه,گهواره برقی,گهواره نوزاد به انگلیسی, نویسنده: بازدید: 170