کلید در گنج حکیم (نگاهي به مخزنالاسرار نظامی)

خرید بک لینک

کلید در گنج حکیم

(نگاهي به مخزنالاسرار نظامی)

مجید رستنده

مخزنالاسرار از آثار بنام و فاخر ادب فارسی است که حکیم نظامی گنجوی مثنوی آن را در بحر سریع مسدّس مطویّ مکشوف (موقوف)، در سال 572 هـ.ق. به نام ملک فخرالدّین بهرامشاه بن دادو ارزنجان به انجام رسانده است. این منظومه مشتمل بر توحید و مناجات، نعت پیامبر، معراج، مدح ملک فخرالدّین بهرامشاه بن داود، مقام و و مرتبت نامه، فضیلت سخن، برتری سخن منظوم از منثور، توصیف شب و شناخت دل، دو خلوت و ثمرات آنها، بیست مقالت و در پایان، انجام کتاب است و متناسب با مباحث مربوط، داستانهای عبرتانگیز و بدیعی نیز در آن به سلک نظم کشیده شده است.

مخزنالاسرار گنجینهای است از رموز و اسرار برای اعتلای روحی و اخلاقی انسان و رسیدن او به کمال الهی خویش. مجموعهای از پندها و اندرزهای عالمانه و صحنۀ طرح «بایدها» و «نبایدها» و پاسخ به «چه باید کرد؟» و «چه نباید کرد؟» است. از مناجات باری تعالی، توحید و صفات حق و تجرید و پرستش و از آفرینش آدم تا نبوّت و معراج رسول اکرم (ص)، از دنیا و بیوفاییاش و حوادث جهان و آخرالزّمان تا استقبال آخرت سخن میگوید و از ورای قرون به گوش جان انسانها سخن خویش را میخواند و طریق سعادت را از شقاوت، آزادگی را از خواری، تواضع را از تکبّر، دوستی را از دشمنی و ... باز مینماید و دلدادگان خاکدان تیرۀ فانی را به زهد، حریصان را به قناعت، نامیدان را به امید، مجرمان را به توبه، عیبجویان را به نگرش در خویش، ستمگران را به رعیت عدل و سرانجام بندگان را به توکّل فرا میخواند. بازتابی از نکات یادشده را در گزینههای زیر میتوان یافت.[1]

ستایش آفریدگار هستی

ای همه هستی ز تو پیدا شده
هر که نه گویا به تو خاموش به
تا به تو اقرار خدایی دهند

خاک ضعیف از تو توانا شده
هر چه نه یاد تو فراموش به
بر عدم خویش گواهی دهند

(5 و 6)

مناجات باری تعالی

اي به ازل بوده و نابوده ما
بی طمعیم از همه سازندهای
از پی تست این همه امّید و بیم
چارۀ ما ساز که بیداوریم
در صفتت گنگ فرو ماندهايم
چون خجليم از سخـن خام خويش
پيش تو گر بي سر و پاي آمديم
يار شو اي مونس غمخوارگان!
قـافلـه شد واپسي ما ببين
بر كه پناهيم تويي بينظير
جز در تو قبله نخواهيم ساخت

وي به ابد زنده و فرسوده ما
جز تو نداریم نوازندهای
هم تو ببخشای و ببخش ای کریم!
گر تو برانی به که رو آوریم؟
من عرف الله[2] فرو خواندهايم
هم تو بيامرز به انعام خويش
هم به اميد تو خداي آمديم
چاره كن اي چارة بيچارگان!
اي كس ما! بيكسي ما ببين
در كه گريزيم تويي دستگير
گر ننوازي تو كه خواهد نواخت؟

(5-7)

نعت رسول اکرم (ص)

تختۀ اوّل که الف نقش بست
«کنت نبیّاً»[3] چو علم پیش برد
چشمۀ خورشید که محتاج اوست

بر در محبوبۀ احمد نشست
ختم نبوّت به محمّد سپرد
نیم هلال از شب معراج اوست

(8 و 9)

شمسة نه مسند هفت اختران
احمد مرسل كه خرد خاك اوست
تازهترين سنبل صحراي ناز

ختم رسل خاتم پيغمبران
هر دو جهان بستة فتراك اوست
خاصترين گوهر درياي راز

(12)

ای تن تو پاکتر از جان پاک
سایه نداری که تو نور مهی
ای دو جهان! زیر زمین از چهای
تا تو به خاک اندری ای گنج پاک!

روح تو پروردۀ روحی فداک
رو که تو خود سایۀ روحاللّهی
گنج نهای خاک نشین از چهای
شرط بود گنج سپردن به خاک

(15-13)

فضیلت سخن

جنبش اوّل که قلم برگرفت
پردۀ خلوت چو برانداختند
چو قلم آمد شدن آغاز کرد
خطّ هر اندیشه که پیوسته شد
اوّل اندیشه پسین شمار

حرف نخستین ز سخن در گرفت
جلوۀ اوّل به سخن ساختند
چشم جهان را به سخن باز کرد
بر پر مرغان سخن بسته شد
هم سخن است این سخن اینجا بدار

(24 و 25)

حفظ عدل و نگهداری انصاف

رسم ستم نیست جهان یافتن
مملکت از عدل شود پایدار

ملک به انصاف توان یافتن
کار تو از عدل تو گیرد قرار

(50)

رعایت رعیّت

نیست مبارک ستم انگیختن
داد کن از همّت مردم بترس
دادگری شرط جهانداری است

آب خود و خون کسان ریختن
نیم شب از تیر تظلّم بترس
شرط جهان بس که ستمگاری است

(57)

فضیلت آدمی بر حیوانات

ای به زمین بر چو فلک نازنین
کار تو ز آنجا که خبر داشتی
جانورانی که غلام تواَند
چون تو همایی شرف کار باش
بیش و کمی را که کشی در شمار
مرد به زندان شرف آرد به دست
قدر دل و پایۀ جان یافتن
هرچه خلاف آمد عادت بود
سر ز هوا تافتن از سروری است

نازکشت هم فلک و هم زمین
برتر از آن شد که تو پنداشتی
مرغ علفخوارۀ دان تواَند
کم خور و کم گوی و کم آزار باش
رنج به قدر دیتش چشم دار
یوسف ازین روی به زندان نشست
جز به ریاضت نتوان یافتن
قافله سالار سعادت بود
ترک هوا قوّت پیغمبری است

(68-66)

بیوفایی دنیا

گنج امان نیست در این خاکدان
در تف این بادیۀ دیولاخ
منزل فانی است قرارش مبین

مغز وفا نیست در این استخوان
خانۀ دل تنگ و غم دل فراخ
باد خزانی است بهارش مبین

(80 و 81)

وداع منزل خاک

در همه کاری که گرایی نخست
شرط بود دیده به ره داشتن
رخنه کن این خانۀ سیلاب ریز

رخنۀ بیرون شدنش کن درست
خویشتن از چاه نگه داشتن
تا بودت فرصت راه گریز


[1]- نشانی بیتها بر اساس مخزنالاسرار، چاپ پژمان بختیاری است.

[2]- اشاره دارد به: «من عرف الله کَلَّ لسانه: کسی که خدا را بشناسد، زبانش گنگ میشود».

[3]- اشاره دارد به حدیث نبوی «کنت نبیّاً و آدم بین الماء و الطّین: من پیامبر بودم در حالی که آدم میان آب و گل بود».

پردیس فرهنگ و ادب...

ما را در سایت پردیس فرهنگ و ادب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 23:56

صفحه بندی