معلّمی که آذرخش شد
مجید رستنده
رطوبت خفقان بر همه جا و همه چیز اثرش را ارزانی داشته بود. دمکردگیِ رو به صعود، فضا را از وجود پرندگان آزادی و نغمههای رهاییشان عاری میساخت و کوهها و صخرههای استوار آن چنان پوسیده و تار و پودشان از هم گسسته بود که با وزش آهی ـ که از دل افسرده و پریشان یتیم و دردمندی بیرون میخزید ـ قلّههای رفیعشان با انقراضی هولآگین مواجه میگردیدند و بر ژرفنا دامن درّهها پاشیده میشدند.
درختان سرو که ریشهای از آگاهی و ساقهای از ایمان و برگی از شهامت داشتند و آوندهای وجودیشان ضامن رشد و قد برافراشتن و میوهشان آزادی و استقلال بود، سلولهای فترت، شالودۀ وجودشان گشت و سروِ قامت را در برابر رسوایی، به قعود واداشتند و خود را وقف ذلّت کردند و سروی نماند و اگر ماند، قدّش را خود نمیآراست که برایش میآراستند.
ناگهان آذرخشی که از انفجاری مهیب حکایت میکرد، نقاب از رخ برکشید. در این فضای دمکرده، لمحهای اندیشهای رها از بند و زنجیر، با له کردن عینیت خود و ندیده انگاشتن پیمانهای خویشی و پیکانهای دشمنی، تراویدن دانایی بیاغازید.
برقی تراوید که چهرۀ سیاه قاسط را از پسِ نقاب سبز، و سیرت تنفرفام بدطینتان را از سراپردۀ سفیدرویی، و جبین پینه بستۀ کوتهفکران را از پشت تقدّسی بیرنگ، نمایاند و طلبکنانِ طریق حقیقت را به بشارتگاه آزادی، کعبۀ عشّاق و خواستگاه حق دعوت نمود.
مژدهگرِ قهرمانی، دامن عصیانش را پهن و شمع دانشپراکنش را روشن کرده بود.
او «آگاهیگاهی» بپا کرد که تا پوسیدن تار و پود زمان، آگاهان از آن بیرون جهند و خود همان روش پویند و ...
موج صوتیِ فریادش دمسنجها را درهم کرد و آواز گرمش پرندگان را به ترانهسرایی تعهدآور برخواند. گفتارش آن قدر جذّابیّت داشت که ذرّات از هم پاشیدۀ کوهها و صخرهها را صلابتی ماسوای آنچه که قبل داشتند، بخشید و از شیب درّه به فراز آسمان پروازشان داد. قیام و ثبات قدمش به سروان کمانی پشت، قدرت راست کردن قامت آزادگی ارزانی داشت. این جارچی آزادی، ندا در داد:
ای کسانی که در سکوت و سکون، مسکن گزیدهاید! قاطعانه با سکرات مرگ سیاه و احتضار به مقابله برخیزید و ابراهیموار هرچه اسماعیل دارید ـ که بدان دل خوش داشتهاید ـ با چاقوی برندۀ شناخت و اراده و صراحت قربانی کنید و سنّت توحید را احیا نمایید.
ای کسانی که در آن سوی پردهها قیام را به طاق نسیان سپردهاید! آویزهای متلوّن قلب و چشم و گوش خود را ـ که به درازی تمام تاریخ است و بر مراکز درک و شعورشان انداختهاند ـ کنار زنید که تلوّن و زرتابی و سیمگونیشان سرابی بیش نیست.
ای بنی هابیل!
قابیلزادگان را از اریکۀ شوکت و قدرت به زیر اندازید که ارادۀ خداوندی به حاکمیّت شما بر سرنوشت خویش تعلّق دارد و امامت و وراثت زمین را به شما «ضعیف انگاشته شدگان» وعده داده است.
معلّم برایمان روشن سخن میراند و فریادی میزد که ناگاه زمان هجرتش فرا رسید و برآن شد که مطلعش را از شرق به غرب بگرداند. در آستانۀ باختر بود که ناگهان شب، او را در ربود به گمان همیشۀ خویش و به خیال این که او دیگر خاموش شد به بزم نشست. ولی ترنّم شهادتش رساتر از پیش صلای آزادی و آگاهی سرداد که هم اکنون در هر کوی و برزنی پژواک صدایش میپیچد و هیچگاه لب فرو نمیبندد.
آری معلّم این گونه شهد شهادت نوشید تا زنده بماند. هرچند «قاسطین» و «ناکثین» و «مارقین» بر وفق مرادشان نباشد؛ که بر دو ستون جهل و غرض تکیه دارند.
و من الله التّوفیق و علیه التّکلان
پردیس فرهنگ و ادب...ما را در سایت پردیس فرهنگ و ادب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 134